• امروز : جمعه, ۲ مرداد , ۱۴۰۵
  • برابر با : Friday - 24 July - 2026

آخرین اخبار

جاده مسجدسلیمان ـ اهواز؛ مطالبه‌ای که دیگر نباید پشت وعده‌ها بماند کلگه زرین؛ میراثی ملی که نیازمند شفافیت، نظارت مستمر و صیانت همگانی است فریدون رفیعی منجزی از ریاست جبهه اصلاحات کناره‌گیری کرد استخدام نیروهای غیر رسمی ادعای نیویورک‌پست: حمله ایران در اردن «ابر قارچی» ایجاد کرد توزیع کیسه‌های پارچه‌ای نان و کیسه زباله خودرو همزمان با روز جهانی «نه به پلاستیک» کلگه روی لبه بحران؛ فرونشست جاده و فاضلاب، صدای اعتراض مردم را بلند کرد از بدرقه تا بازتعریف ثبات، وقتی یک آیین به پیام سیاسی تبدیل می‌شود بازگشت اورژانس هوایی مسجدسلیمان پس از ۱۱۸ روز توقف شکاف میان توان بالقوه و عملکرد؛ روایت افول یک سرمایه اجتماعی نکاتی در نشست جبهه اصلاحات خوزستان و استاندار محترم استان چگونه ترامپ با استفاده از رسانه، قدرت و سود کسب می کند؟ نسخه جدید کتاب‌های درسی ابتدایی در راه است درخشش نماینده مسجدسلیمان در مسابقات شطرنج قهرمانی رده‌های سنی کشور عضو شورای مرکزی اعتماد ملی خوزستان: بی‌توجهی به نخبگان و توسعه استان را در چرخه فرسایش مدیریتی و عقب ماندگی نگه داشته است گرمای خوزستان هم مانع ورزش همگانی نشد شرایط جنگی بهانه‌ای برای کم‌کاری نیست؛ مردم خوزستان نتیجه ضعف مدیریت استاندار را می‌بینند پیام تسلیت جبهه اصلاحات خوزستان در پی درگذشت ابراهیم عچرش جایگاه معلم در سایه جنگ و تورم میان شکوه رسالت و فرسایش معیشت پیام شهردار مسجدسلیمان به مناسبت هفته کارگر منتشر شد فروپاشی آتش‌بس و عواقب آن برای اروپا

2

آخرین زنگ به قلم ساسان اشکش

  • کد خبر : 18577
  • 28 آگوست 2025 - 9:44
آخرین زنگ به قلم ساسان اشکش

  صبح‌ها با صدا آغاز می‌شد. نه صدای پرنده، نه صدای باد. صدایی بود که از دل چوب می‌آمد؛ زنگی آرام، مثل کسی که در را نمی‌زند، فقط پشت آن ایستاده. پیرمرد چشم باز می‌کرد. دستش را به‌سوی ساعت می‌برد. زنگ را خاموش می‌کرد، بی‌آن‌که نگاه کند. همه‌چیز سر جای خودش بود: استکان کم‌رنگ، نان […]

 

صبح‌ها با صدا آغاز می‌شد.
نه صدای پرنده، نه صدای باد.
صدایی بود که از دل چوب می‌آمد؛ زنگی آرام، مثل کسی که در را نمی‌زند، فقط پشت آن ایستاده.

پیرمرد چشم باز می‌کرد.
دستش را به‌سوی ساعت می‌برد.
زنگ را خاموش می‌کرد، بی‌آن‌که نگاه کند.
همه‌چیز سر جای خودش بود:
استکان کم‌رنگ، نان خشک، بخار چای، رادیوی خاک‌گرفته، و باغچه‌ای که بیشتر شبیه حافظه بود تا زمین.

او چیزی نمی‌کاشت.
فقط می‌دید.
فقط می‌نوشت.
در دفترچه‌ای چرمی، با خطی لرزان:
«یاس امروز زودتر باز کرد.»

از آن‌سوی دیوار، گاهی صدایی می‌آمد.
صدای جارو، صدای قوری، صدای آواز.
نه آن‌قدر بلند که شنیده شود، نه آن‌قدر ضعیف که نادیده گرفته شود.
پیرمرد، رادیویش را خاموش می‌کرد.
لبخند می‌زد.
چیزی نمی‌گفت.

روزها می‌گذشتند.
ساعت، هر صبح زنگ می‌زد.
رادیو، هر روز همان تصنیف را پخش می‌کرد.
باغ، هر روز چیزی تازه داشت.

تا آن روز که صدا نیامد.

ساعت، زنگ نزد.
رادیو، خش‌خش کرد.
نوار، پاره شده بود.
دفترچه، سفید مانده بود.

پیرمرد، به مغازه‌ای رفت که بوی روغن و فلز می‌داد.
مردی جوان، نگاهی به ساعت انداخت و چیزی گفت که شنیده نشد.
ساعتی جدید داد؛ با نور آبی، صدای تیز.
دقیق، بی‌احساس.

شب، ساعت را کوک کرد.
صبح، زنگ زد.
اما پیرمرد بیدار نشد.

از آن‌سوی دیوار، صدای جارویی آمد که روی سنگ‌فرش کشیده می‌شد.
صدای قوری، صدای آواز، صدای کسی که هنوز منتظر بود.
و بعد، سکوت.

دفترچه باز مانده بود.
آخرین جمله، نیمه‌کاره:
«اگر فردا…»

لینک کوتاه : https://didbanpress.ir/?p=18577

نظر دهید:

قوانین ارسال نظرات
  • نظراتی که در آنها از الفاظ زشت و رکیک استفاده شده باشد تایید نخواهند شد.
  • نظراتی که به صورت اسپم و تکراری فرستاده شوند تایید نخواهند شد.
  • نظراتی که جنبه تبلیغاتی و معرفی محتوای شخصی باشند و یا ربطی به موضوع پست مربوطه نداشته باشند حذف خواهند شد.
  • برای انتقادات ، درخواست ها و پیشنهادات خود از طریق فرم تماس با ما که مستقیم با پست الکترونیک سایت در ارتباط هست اقدام کنید.
  • نظرات ممکن است بدون پاسخ تایید شوند که در اینصورت باید منتظر پاسخ از سوی دیگر کاربران باشید.
  • نظرات فینگلیش تایید نخواهند شد.
  • جهت ارسال نظرات ، حتما آدرس ایمیل خود را به صورت صحیح و بدون www وارد کنید.