۱۴۰۴-۰۶-۰۶ | ۰۹:۴۴
18577
7

آخرین زنگ به قلم ساسان اشکش

 

صبح‌ها با صدا آغاز می‌شد.
نه صدای پرنده، نه صدای باد.
صدایی بود که از دل چوب می‌آمد؛ زنگی آرام، مثل کسی که در را نمی‌زند، فقط پشت آن ایستاده.

پیرمرد چشم باز می‌کرد.
دستش را به‌سوی ساعت می‌برد.
زنگ را خاموش می‌کرد، بی‌آن‌که نگاه کند.
همه‌چیز سر جای خودش بود:
استکان کم‌رنگ، نان خشک، بخار چای، رادیوی خاک‌گرفته، و باغچه‌ای که بیشتر شبیه حافظه بود تا زمین.

او چیزی نمی‌کاشت.
فقط می‌دید.
فقط می‌نوشت.
در دفترچه‌ای چرمی، با خطی لرزان:
«یاس امروز زودتر باز کرد.»

از آن‌سوی دیوار، گاهی صدایی می‌آمد.
صدای جارو، صدای قوری، صدای آواز.
نه آن‌قدر بلند که شنیده شود، نه آن‌قدر ضعیف که نادیده گرفته شود.
پیرمرد، رادیویش را خاموش می‌کرد.
لبخند می‌زد.
چیزی نمی‌گفت.

روزها می‌گذشتند.
ساعت، هر صبح زنگ می‌زد.
رادیو، هر روز همان تصنیف را پخش می‌کرد.
باغ، هر روز چیزی تازه داشت.

تا آن روز که صدا نیامد.

ساعت، زنگ نزد.
رادیو، خش‌خش کرد.
نوار، پاره شده بود.
دفترچه، سفید مانده بود.

پیرمرد، به مغازه‌ای رفت که بوی روغن و فلز می‌داد.
مردی جوان، نگاهی به ساعت انداخت و چیزی گفت که شنیده نشد.
ساعتی جدید داد؛ با نور آبی، صدای تیز.
دقیق، بی‌احساس.

شب، ساعت را کوک کرد.
صبح، زنگ زد.
اما پیرمرد بیدار نشد.

از آن‌سوی دیوار، صدای جارویی آمد که روی سنگ‌فرش کشیده می‌شد.
صدای قوری، صدای آواز، صدای کسی که هنوز منتظر بود.
و بعد، سکوت.

دفترچه باز مانده بود.
آخرین جمله، نیمه‌کاره:
«اگر فردا…»

محل تبلیغات شما

دیدگاه خود را بنویسید