• امروز : چهارشنبه, ۱۵ بهمن , ۱۴۰۴
  • برابر با : Wednesday - 4 February - 2026

آخرین اخبار

نایب‌قهرمانی بانوان سبک یونیون شیتوریو استان خوزستان در مسابقات استانی شوتوکان JSKA  قطر و جنگی که نمی‌خواهد درِ خانه‌اش را بزند عزت‌الله بهرامی برای حضور در انتخابات شورای شهر مسجدسلیمان نام نویسی کرد شورای شهر مسجدسلیمان: موج جوانان و بانوان در میان کاندیداها؛ نگاهی به تحولات و چشم‌انداز انتخابات با حضور شهروندان مسجدسلیمان چهل و هفتمین سالگرد شهید داریوش محمدی برگزار گردید هیئت‌رئیسه جبهه اصلاحات خوزستان انتخاب شد پزشکیان و چالش شفافیت بی‌راهکار برگزاری کارگاه آموزش و مسابقه شطرنج در زندان مسجدسلیمان روسیه، هم‌پیمان یا معامله‌گر؟ بازخوانی یک رابطه پرزخم خوزستان در صدر استان‌های برتر داژبال کشور هیئت‌رئیسه جبهه اصلاحات شهرستان مسجدسلیمان انتخاب شدند آیین نکوداشت شب چله به همت باشگاه کوهنوردی پارسه برگزار شد مجمع عمومی هیات والیبال خوزستان برگزار شد برگزاری نخستین جشنواره محیط‌زیستی مینی‌بسکتبال دختران در خوزستان پیام رئیس ستاد کشوری عدالت‌طلبان به خوزستان؛ تأکید بر اصلاح روندهای غیرشفاف حکمرانی نقد تند ستاد امید خوزستان بر بی‌توجهی دولت به پتروشیمی مسجدسلیمان/ دعوت رئیس‌جمهور به شرق خوزستان؛ هشدار درباره زیان‌دهی پتروشیمی مسجدسلیمان پاسداشت حرمت پیشکسوتان و هزینه سنگین دلسوزی مجلس ناتوان؛ ریشه بحران‌ها و توقف قطار توسعه ملی چمن‌نژادیان: همایش «وطنم خوزستان، ایران جان» فرصتی برای آسیب‌شناسی عملکرد دولت و تحقق وفاق سیاسی انتصاب سرپرست اداره ترابری شرکت بهره‌برداری نفت و گاز مسجدسلیمان

2

آخرین زنگ به قلم ساسان اشکش

  • کد خبر : 18577
  • 06 شهریور 1404 - 9:44
آخرین زنگ به قلم ساسان اشکش

  صبح‌ها با صدا آغاز می‌شد. نه صدای پرنده، نه صدای باد. صدایی بود که از دل چوب می‌آمد؛ زنگی آرام، مثل کسی که در را نمی‌زند، فقط پشت آن ایستاده. پیرمرد چشم باز می‌کرد. دستش را به‌سوی ساعت می‌برد. زنگ را خاموش می‌کرد، بی‌آن‌که نگاه کند. همه‌چیز سر جای خودش بود: استکان کم‌رنگ، نان […]

 

صبح‌ها با صدا آغاز می‌شد.
نه صدای پرنده، نه صدای باد.
صدایی بود که از دل چوب می‌آمد؛ زنگی آرام، مثل کسی که در را نمی‌زند، فقط پشت آن ایستاده.

پیرمرد چشم باز می‌کرد.
دستش را به‌سوی ساعت می‌برد.
زنگ را خاموش می‌کرد، بی‌آن‌که نگاه کند.
همه‌چیز سر جای خودش بود:
استکان کم‌رنگ، نان خشک، بخار چای، رادیوی خاک‌گرفته، و باغچه‌ای که بیشتر شبیه حافظه بود تا زمین.

او چیزی نمی‌کاشت.
فقط می‌دید.
فقط می‌نوشت.
در دفترچه‌ای چرمی، با خطی لرزان:
«یاس امروز زودتر باز کرد.»

از آن‌سوی دیوار، گاهی صدایی می‌آمد.
صدای جارو، صدای قوری، صدای آواز.
نه آن‌قدر بلند که شنیده شود، نه آن‌قدر ضعیف که نادیده گرفته شود.
پیرمرد، رادیویش را خاموش می‌کرد.
لبخند می‌زد.
چیزی نمی‌گفت.

روزها می‌گذشتند.
ساعت، هر صبح زنگ می‌زد.
رادیو، هر روز همان تصنیف را پخش می‌کرد.
باغ، هر روز چیزی تازه داشت.

تا آن روز که صدا نیامد.

ساعت، زنگ نزد.
رادیو، خش‌خش کرد.
نوار، پاره شده بود.
دفترچه، سفید مانده بود.

پیرمرد، به مغازه‌ای رفت که بوی روغن و فلز می‌داد.
مردی جوان، نگاهی به ساعت انداخت و چیزی گفت که شنیده نشد.
ساعتی جدید داد؛ با نور آبی، صدای تیز.
دقیق، بی‌احساس.

شب، ساعت را کوک کرد.
صبح، زنگ زد.
اما پیرمرد بیدار نشد.

از آن‌سوی دیوار، صدای جارویی آمد که روی سنگ‌فرش کشیده می‌شد.
صدای قوری، صدای آواز، صدای کسی که هنوز منتظر بود.
و بعد، سکوت.

دفترچه باز مانده بود.
آخرین جمله، نیمه‌کاره:
«اگر فردا…»

لینک کوتاه : https://didbanpress.ir/?p=18577

نظر دهید:

قوانین ارسال نظرات
  • نظراتی که در آنها از الفاظ زشت و رکیک استفاده شده باشد تایید نخواهند شد.
  • نظراتی که به صورت اسپم و تکراری فرستاده شوند تایید نخواهند شد.
  • نظراتی که جنبه تبلیغاتی و معرفی محتوای شخصی باشند و یا ربطی به موضوع پست مربوطه نداشته باشند حذف خواهند شد.
  • برای انتقادات ، درخواست ها و پیشنهادات خود از طریق فرم تماس با ما که مستقیم با پست الکترونیک سایت در ارتباط هست اقدام کنید.
  • نظرات ممکن است بدون پاسخ تایید شوند که در اینصورت باید منتظر پاسخ از سوی دیگر کاربران باشید.
  • نظرات فینگلیش تایید نخواهند شد.
  • جهت ارسال نظرات ، حتما آدرس ایمیل خود را به صورت صحیح و بدون www وارد کنید.